مدتها فکر میکردم «خودمربیگری» یعنی یک سفر کاملاً شخصی. سفری که در سکوت، با یک دفترچه و چند خودکار رنگی شروع میشود؛ جایی که فقط خودت هستی و افکارت. اما یک تجربه جالب باعث شد این تصویر را از نو بسازم. فهمیدم که خودمربیگری، اگرچه از خودت آغاز میشود، اما بدون حضور دیگران، نیمهکاره میماند.
نقش خلوت و تنهایی در خودمربیگری
بخش شخصی این سفر هنوز هم برایم ارزشمند است. ساعاتی که مینشینم، فکر میکنم، مینویسم و سؤالهای بزرگ زندگی را از خودم میپرسم. یا حتی لحظههایی که فقط احساساتم را یادداشت میکنم، بدون هیچ قضاوتی. این کارها به من کمک میکنند صدای درونم را بهتر بشنوم.
اما این فقط نیمی از داستان است.
جادوی حضور دیگران
هفتههای بعد در همان دوره، تمرینهایی داشتیم که باید با همکلاسیهایمان در گروههای کوچک کار میکردیم. مکالمهها کوتاه بودند، شاید ۱۰ یا ۱۵ دقیقه. اما همین چند دقیقه کافی بود تا بفهمم بعضی تغییرات بزرگ، فقط وقتی اتفاق میافتند که کسی روبهرویت نشسته و با دقت گوش میدهد.
شنیدن بازخورد دیگران، حتی اگر ساده باشد، گاهی مثل چراغی است که بخش تاریک مسیرت را روشن میکند.
چالش گفتوگوهای کماثر
البته همیشه این مکالمهها معجزه نمیکردند. بعضی وقتها طرف مقابل با نیت خوب میگفت: «مشکل من بدتره…» یا «به نیمه پر لیوان نگاه کن…» یا «یه نصیحت دارم برات…».
این جملات هرچند مهربانانهاند، اما گاهی حس میدهند که مشکل تو آنقدرها هم جدی نیست، یا خودت باید قبلاً حلش میکردی. همین تجربهها باعث شد یاد بگیرم گفتوگوی مؤثر، یعنی پرسیدن سؤالهای خوب، شنیدن با دقت، و اجتناب از عجله برای ارائه راهحل.
پیوند بین “خود” و “دیگران”
به مرور فهمیدم که خودمربیگری و مربیگری دیگران، دو روی یک سکهاند. حتی وقتی هدف این است که خودت را هدایت کنی، باز هم نگاهها، پرسشها و همدلی دیگران بخش مهمی از مسیرت را میسازند. گاهی یک جمله کوتاه از دیگری، مسیر فکریات را عوض میکند.
نتیجهگیری
حالا هر وقت دفترچهام را باز میکنم، یادم هست که این سفر، هرچند با من آغاز میشود، اما با دیگران کامل میشود. خودمربیگری، بیشتر شبیه یک کوهپیمایی است که باید مسیرش را خودت انتخاب کنی، اما وجود همراهان است که باعث میشود هم از راه لذت ببری و هم سالم به قله برسی.